فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
550
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الصَّدَد - [ صدّ ] : كجى ، ناحيه ، آنچه كه در برابر تو آيد ، قصد ؛ « نَحْنُ فِى صَدَدِ فُلانٍ » : ما در پى او و سخن او هستيم ؛ « فِى صَدَدِ كَذَا » : در پى آن چيز . صَدَرَ - - صَدْراً ه : بر سينه اش ضربه زد ، - صُدُوراً الأَمْرُ : حكم صادر و حاصل شد . ، - عَنْه : از آن بوجود آمد ، - مِنْه : از آن آشكار شد ، - صَدْراً و مَصْدَراً عَنِ المَكانِ و عَنِ المَاءِ : از آن مكان يا از كنار رودخانه برگشت ؛ - « الى المَكَانِ » : به آنجا رسيد ، - الرَّجُلَ عَنْ كَذَا : او را از چيزى برگردانيد . صُدِرَ - از دردِ سينه ناليد . صَدَّرَ - تَصْدِيراً [ صدر ] ه : آن مرد را مقدّم داشت و در صدر مجلس نشانيد ، - الكِتابَ بكَذَا : براى كتاب مقدمه نوشت ، - الفَرسُ : آن اسب سر و گردن افراشته و بر همهء اسبها پيشى و سبقت گرفت ، - ه : آن را برگردانيد ، - السّلعةَ : كالا را به خارج از كشور صادر كرد . الصَّدْر - ج صُدُور ( ع ا ) : سينه ؛ « رَحَابةُ الصَّدْر » : صبر و حلم ، سينهء فراخ ، « ذاتُ الصَّدْر » ( طب ) : بيمارى سينه ؛ « بَنَاتُ الصَّدْر » : غمها و اندوهها ، بالاى هر چيزى ، آغاز هر چيزى مانند روز و يا كتاب ، گروهى از چيزى ؛ « اخَذْتُ صَدْراً مِنْه » : مقدارى از آن را گرفتم ، - ( مو ) : روى جعبه و دستگاه موسيقى . ؛ « صَدْرُ الاسْلام » : اوائل اسلام ؛ « الصَّدْرُ الأَعظم » : صدر اعظم ، نخست وزير ؛ « صَدْرُ القَوم » : رئيس و مهتر مردم ؛ « صُدُور الوادىُ » : بلنديهاى دره . الصَّدَر - اسم است براى جمع صادِر ، برگشتن از پيرامونِ آب ، برگشتن مسافر از حج يا مقصد مسافرت . الصُّدْرَة - سينه يا قسمت بالاى سينه ، سينه بند . الصُّدْرِيَّة - سينه بند . صَدَعَ - - صَدْعاً الشيءَ : آن را پاره كرد ولى از هم جدا نشد ، - الْقَوْمَ : آنها را پراكنده كرد ، - الأَمْرَ بِالْحقّ : حقيقت امر را بيان كرد ، - بِالحَقّ : آشكارا و به حق صحبت كرد . - فِى الْمَكان : از آنجا گذشت ، - فى الأَمْر : بدنبال كار رفت ، - فُلاناً : به سوى او كه مرد بخشنده ايست رفت ، - صَدْعاً و صُدُوعاً الفَلاةَ اوِ النّهرَ : از بيابان يا رودخانه گذر كرد ، - اللَّيْلَ : شبانگاه راه پيمود ، - صُدُوعاً الى كَذا : به سوى آن چيز تمايل نمود ، - رِجْلَه : پايش لغزيد و پيچ خورد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . صُدِعَ - به سر درد دچار شد . صَدَّعَ - تَصْدِيعاً [ صدع ] الشيءَ : آن چيز را دو قسمت كرد ، - الفَلاةَ او النّهر : از بيابان يا رودخانه عبور كرد ، - خَاطِرَه : از او خواست كه حاجت وى را روا كند . اين كلمه در زبان متداول رايج است . صُدِّعَ - به معناى ( صُدِعَ ) است . الصَّدْع - مص ، و - ج صُدُوع : دو قسمت كردن چيزى سخت ( سفت ) تازه ، جوان و نيرومند ، مرد لاغر و كم گوشت . الصِّدْع - نيمى از چيزِ شَقِّه شده ، « صِدْعُ الرِّجل » : لغزش پا ، گروهى از مردم . الصَّدَع - الصدْع ، « صَدْعُ الحديدِ » : زنگ آهن . الصَّدْعَة - ج صَدَعات : اسم مره از ( صَدَع ) است . الصَّدْعَة - ج صِدَع : نيمى از چيز شقّه شده ، گلَّهء گوسفند . صَدَغَ - - صَدْغاً ه : سرش را بالا برد . دوشادوش او راه رفت ، - ه عَن الأَمْر : او را از آن كار منصرف نمود ، - - صَدْغاً و صَدَغاً و صُدُوغاً الى الشّيء : به سوى آن رفت . صَدُغَ - - صَدَاغَةً الرجُلُ : ضعيف و ناتوان شد . صُدِغَ - از درد گيجگاه ناليد . الصُّدْغ - ج أَصْدَاغ ( ع ا ) : گيجگاه ، موى برآمده بر روى گيجگاه ؛ « صُدْغُ الباب » : پاشنه درب . الصَّدَغ - كجى و خميدگى . صَدَفَ - - صَدْفاً و صُدُوفاً : از آن چيز منصرف شد و برگشت ، - فلاناً : او را منصرف نمود ، - ه : او را ناگهان ديد ، - صَدْفاً عَنْه : از او روى گردان شد . صَدِفَ - - صَدَفاً : روى گردان شد . الصُّدُف - كناره يا لبهء كوه . الصُّدَف - مُرادف ( الصدُف ) است . الصَّدَف - ج أَصْدَافِ : صدف ، پوشش مرواريد ، گوشه و ناحيه ، نبش كوه يا گوشهء آن ، - فى الخيل : نزديكى رانها و فاصلهء بين سُمهاى اسبان ؛ « صَدفُ الأَصداف » : امواج دريا . الصِّدْفَة - ج صِدَف : ملاقات بدون اطلاع قبلى ، « صِدْفَة » : ناخودآگاه يا بدون قرار قبلى . الصَّدَفَة - يك دانه صدف كه پوشش مرواريد است ، مكان و ناحيه ؛ « صَدَفَةُ الأُذُنِ » ( ع ا ) : داخل و باطن گوش . الصَّدَفِيَّات - ( ح ) : حيوانات نرم بدن و بىاستخوان كه در آب زندگى مىكنند . صَدَقَ - - صَدْقاً و صِدْقاً و مَصْدُوقَةً و تَصْدَاقاً : راست گفت ، - فى وَعْدِه أَوْ وَعيدِه : وعده و وعيد خود را اجرا كرد ، - ه النّصيحةَ او المحبَّةَ : بىريا به او نصيحت و محبت نمود ، - ه الْحديثَ : سخن را به راستى و درستى به او گفت ، - فِى الْحملَة : در حملهء جنگ شجاعت نشان داد . صَدَّقَ - تَصْدِيقاً [ صدق ] ه : او را تصديق و تأييد نمود ، - القولَ : سخن را پذيرفت . الصَّدْق - مص ، و - ج صُدْق و صُدُق و صَدْقُون : هر چيز كاملى ، فولاد آبديده براى نيزهها و جز آن . الصِّدْق - راستگوئى ، اخلاص و پاكدامنى ، كوشش ، شدت و سختى ، بزرگى ، مصلحت . الصُّدْقَة - ج أَصْدِقَة و صُدُق : مهريهء زن . الصَّدْقَة - ج صَدْقات : مؤنث ( الصَّدق ) است ، - ج : اصْدِقَةٌ و صُدُق : مهريهء زن . الصُّدُقَة - ج أَصْدِقَة و صُدُق : مُرادف ( الصُّدْقَة ) است . الصَّدُقَة - ج أَصْدِقَة و صُدُق : مُرادف